با پرستوها همسفر ميشوم تا به سرزمين عشق تو برسم.
زندگی تنها عبور نفسها نیست تداعی لحظه هایست که به یاد تو میگذرد. سلام دوباره امروز ولنتاین است به همه تبریک میگم اما تسلیت به قلب شکست خورده من امروز مینویسم برای کسی که هرگز نمیخواند وب دومم هم اپلود شده دوست داشتید حتما سری بزنید و نظر هم بدهید.
ای تنهـــــــاتریـن دختــر شـب هـای احســاس همــــــــــــه جـا تـــاریک است مـی خـــــــواهـم بنویســـم نمـی بینـــم کـه چـه بنویســــــــــم امـا مـی دانـم از کـه مـی خــــواهـم بنویســـــم مـی خــواهـم از تـــو بنویســــــــم از تــو دختــــــــــر احســاس از نگــــاه هـای عــــاشقت از چشـــــم هـایت کـه سهـم چشــم هـای
یکــــ نفــر بـــود از بـــــوسه هـای عـــاشقانه ات از حـــرف هـا و نوشتـــه هـای احسـاست از احســـاسات پـــــــاکت از عشقــــــی کـه در وجـــــــودت لانـه
کـــرده بــــود و از دلــــــــی کـه اکنــون راز گـــــــــــریه هـای شبــانه اش از پـس پـــرده هـای انتظـــــــــار نمایــان
شـــد امشبــــــ چقـــدر جـاده ی عشــــق خلــــــــــــوت
است هیــــــچ رهگذری از آن عبــور نمـی کنــد هیـــــــــــچ صـــدایی شنیـــده نمـی
شــــــود امشبــــــ چقــدرعـــاشقی غـــــــــــــــــریب
است مـی خـــواهـم قـدری در جــــاده ی احســاسم
قـدم بزنـــم شـاید سکــــــوت ش بـا گـــــــریـه هـایـم
بشکنــد شـاید کمـی از درد هــــایـم التیـــــام
یابــد شـاید ایـن قلــب خستـــه و شکستـــــــــــه
ام بـا هـر قـدم آرام گیـــــرد شـاید قنــــدیل هـای ایـن قلـب یخــــــی
آب شــود شـاید ایـن احسـاس دوبـاره آبــــــــی
شــود نیمــی از راه را رفتـــــــــــــم امـا دیگـر پـاهایـم تـــــوان رفتــن ندارنــد مـی نشینـــم و بـه آسمــــــــان شبــــ
خیــره مـی شـــوم امشبـــــ آسمــان هـم مثـل دل مـن ابـــــــری
ست و بـه جـای ســـایه ی رخ عشــــــــق درمــاه ســایـه ی قلـب شکستــــــه ام را در آسمــان
مـی بینــم نمـی دانـم ایـن قطــره هـای بـــــاران
است یـا قطــــره هـای اشکـــ قلـب مــــن کـه صورتــــم را خیــــــــــس کــرده
؟! ای قلـب تنهـــــــا و کوچکــــم اشکـــــ
نـریـــــز ایـن رســم دنیــاست کـه همیشـه مـی آینـــــــد
و تـو را عــــادت مـی دهنـــد وابستـــــه می کننـــد و آخــر تنهـــــایت می گذارنــد ایـن رســم دنیـــاست کـه رزهـای ســــرخ عشــــــق جـای خـود را
بـه لالـــه هـای خــــونیـن مـی دهنـد ایـن رســم دنیـــاست کـه پاســخ آبـــــی احســاست را بـا قرمـــــز
خنجـــر هـا مـی دهنــد ایـن رســـم دنیــــاست کـه پاســخ دشـت مهــــربـانـی هـایت را بـا
کـــــویـر نامهــــربـانـی هـا مـی دهنــد ایـن رســـم دنیــــاست کـه داغ شقــــــایـق عشـــــــــــق را بـه
دلـت مـی گذارنــد آرام بــــــاش نـازکـــم مـن صـاحب تمــــــــام تـــو بـرای همیشـــه هـای زندگـی کنـــارت مـی
مــــــــانـم احسـاس مـی کنـم کلمــات دیگــــرهیـــــــــــــــچ
تـــاب و تــــوانـی بـرای احســـاسات مـــن ندارنـــد دوسـت دارم نوشتـــه ام را همیــــن جـا
تمـام می کنــــم هـــاله ای از ابهـــامم نمـی دانـم بـه شمـارش قـــــدم هـایـی
کـه بـر مـی داری تـا دور شـــوی فکـــــر کنــم یـا بـه شمـارش روزهـایـی کـه از ایـن پـس بــــی تـو مـی گذرنــد ؟! رنـگ آبـــــی آسمــان روزهای بـا تـــــو
بـودن را حفظ کنــم یـا سیــــاهـی آسمــان بـــــــی تـو بــودن
را ؟! بـه بـــــاران رحمـت خــدا بینـدیشـــــم یـا بـه دسـت خــائن روزگـــــار ؟! چـه زود پـــاسخ سـوال هـای بـــی جـوابــم
را دادی چـه زود فـاصلــ ــ ــ ــ ــه هـا پــل
هـایشـان را ساختنـــد خــــوب کـه فکــر مـی کنـم مـی بینــم بـا همــــــه ی نزدیکـــی ت خطـــــــوط لبخنــــــد ت خط خطــــی هـای ذهنـــــــت حتـی خــــــــودت تـا خــودت تـامــــــــــــــــــــــــن همـــــــــه چیــز... همــه چیـز فـاصلــ ــ ــ ــ ــ ــه است چقــدر بـی تـابـم در ایـن شــــب هـای
دلتنگـــــــی چقــدر دلتنگـــــــم در این روزها آخـر مگـر مـی شــود دلتنـــــــگ و بـی
قــــرار تــو نبـــود مگـر مـی شــود یـــــــاد تــو را از دل
بــرد مگـر مـی شــود لحظــه هـای عــــاشقانـه
ی بـا تــــو بــودن را فرامــــوش کرد آه کـه اکنــون چقــدر لحظـــه هـایم ســــــــرد
است تنــم آغـــــــــوش گــرم تــو را مـی
خواهــــد کجـــــــایـی ؟! چـرا نگــــاه هـایت را از مــن مـی دزدی
؟! چـرا قــــــول هـایت را بـه دسـت بــاد
سپــــردی ؟! چـرا میــان فـاصلــ ــ ــ ــه هـا خطــ
فـاصلـ ـ ـه مـی انـــدازی ؟! چقــدر روزهـا و شـب هـایـم خستــــــه
اند چقــدر تنهــــــــــا مـاندم بـرای شنیـــدن یک صـــــدا بـرای نــــــوازش دسـت هـای آرامـــــــش بـرای غــــــــــــرق شـدن در یـک نگــــاه بـرای نـــــــــوشتن شعــرهـای احســــاسم آری... بـاز تنهــــــــــا مـــاندم به تماشا سوگند و به اغاز کلام واژه ای در قفس است سلام دوستان عزیزم بعد از چند روز دوباره امدم با کلی حرف دل وبلاگ دیگرم هم تازه اپ شده دوست داشتید سری بزنید تشکر از دوستانی که در فیس بوک برایم درخواست داده بودند سر فرصت همگی را با افتخار اد میکنم. پست امروز را تقدیم میکنم به خدای عشقم! این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام رفتنهای این فصل هر روز عمق فاجعه را به مغزم می کوبد و من خسته ام از تظاهر به ایستادگی تنها کورسوی تپش های قلبم است که در این رخوت سرد و عبوس و تهی من را نگه داشته است این که محبوب تو نیستم فقط از بد اقبالی ام است اما جای شکرش شاید باقی باشد که عاشقم پس بدبخت نزیسته ام نمی خواهم کسی جز تو در دلم خانه کند من تنهائیم را گریه نخواهم کرد می دانم تو می روی ومن اگر تو را حتی در دلم انکار کنم روزگار من عذاب آخر قوم ثمود می شود تو می دانی که چشم هایت دنیای من شده است دستهایم در تنم ولگرد شده اند و این منم و دیگر هیچ که بعد از رفتنت یخ می زند دلم در این هوای بی امید دست کم تا هستی بگذار که احساس هوایی بخورد بیا و مچم را بگیر و در جیبت نوازش کن و لبخند بزن که تمام خیالت تا همیشه خوش باشد در تو باید آرام قدم برداشت و از قوانین پیروی کرد اما خدایان می گویند من را باید در تو دفن کنند که هر شب می بینند که من بر نگاه بی کلام پنجره چشم دوخته ام و بر بهت ناباور دریچه آشنایی زل زده ام ودر اضطراب این شب لعنتی سرد تو می دانی من تو را می خواهم تا هر کجا که بگویی می شود تا کجا را خودت نشانم بدهی ای سودای سفر اسم تو خانه ی من است بدون تو به کجا بروم طاقتم را با نیلوفر نگاهت در آغوش بگیر من اینک اینجا ایستاده ام در یکرنگی سایه ام و نقش مستی آفتاب را بر مژه های تو می کشم اما همه ی ترس من این است در دفاع از چیزی که دوستش دارم در عشوه ی سکوت در لحظه های منجمد گلرنگ سپیده دم در وجد پنجه ها ی بیگانه در تبخیر نگاه تو شکست بخورم.
سیاه چشم شعرهایم کلمات را دانه به دانه به نخ می کشند لبهایت باران هم بوسه هایت را شعر می کند چقدر گیج می زند خورشید تمام گلهای آفتاب دارند دنبال تو می گردند و آسمان دزدانه می خندد از نگاهت هم گل می چکد از نامت هم تا دفتر بی قرار شعرهایم یک جهان غروب دریا و یکصد افق ترانه است از چشمان تو تا چراغ خانه ام یک دشت ستاره و یک ماه کامل لی لی می کنند همانم که باید عاشق تو باشم از آن خنده های کودکانه ام جنبشی نا محسوس بر لبانم مانده است اما تو می توانی نگرانیهایت را به دست هایم گره بزنی من هنوز نبریده ام دل من به چیزهایی پا بند است که شاید در یاد تو نمانده باشد دوباره آسمان این دل ابری شده . دوباره این چشمهای خسته بارانی شده . دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم. میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به
گریه شوند. در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا . دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند. خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود. خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است
و با نگاه معصومانه خود به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز میکنند چشم دوخته
است. دلم گرفته است مثل لحظه تلخ غروب ، مثل لحظه سوختن پروانه ، مثل لحظه شکستن یک قلب تنها . دوباره خورشید می رود و یک آسمان بی ستاره می آید و دوباره این دل
بهانه میگیرد. به کنار پنجره میروم ، نگاه به آسمان بی ستاره . آسمانی دلگیرتر از این دل خسته . یک شب سرد و بی روح ، سردتر از این وجود یخ زده. خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است. تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است. دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است. آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در
گوشه ای از قفس این دل نشسته و بی آواز است. هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست. میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم . دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم . اما نمی توانم… دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است، اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه
هایش بگذارم و آرام شوم… هیچکس نیست! هنوز بوی عاشقی میدهم بوی کاج عطر یاس ابرها هنوز از رویاهایم میگذرند پرنده, تو, بادبادک من میشوند بعد تکه تکه پراکنده میروند. هنوز بوی عاشقی میدهم اما دیگر هیچ کجا کسی منتظرم نیست! وبلاگ جديدم به نام هنوز بوي عاشقي ميدهم بروز شد به انجا هم سري بزنين. baharmilad2.blogfa.com فهیم عزیزم باور کن من واقعا دوستت دارم عشق من نسبت به خالصانه و صادقانه بود و هست و خواهد بود شاید من موفق نشدم عشقم را به تو ثابت کنم اما به تو قسم خیلی تلاش کردم اما نشد شاید قسمت و حق من از عشق همینقدر بود و بس اما چرا؟ من که از خدا چیز زیادی نخواستم شاید هم خواستم چون تنها ترا خواستم از خدا فقط خواستم فهیم از من باشد از خودم تنها از خودم اما شاید تو خیلی بزرگ بودی و خدا مرا لایق این همه نعمت ندید اما بدان که تو همیشه پیش خودم هستی در قلب رنجدیده ام امیدوارم همیشه موفق باشی دوستت دارم به سرزمین عشق که رسیدی سلام مرا به پرستوهای ان دیار برسان و بگو بهار لیاقت همسفر شدن با شما را نداشت دوستت دارم خداحافظ شبیه
برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ
، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ
، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این
تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی
تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف
نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه
بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه
می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ
، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ
، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ
، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی که
من محتاجِ آغوشِ دلی لبریز از لبخندم ..... که
من محتاجِ گرمایِ دلی هستم ... تا
بگیرد از دلم سرمایِ نهانم را ...... در
آغوشم بگیر امشب .... تو
.. که گرمی .. در
آغوشم بگیر امشب .... تو
که محرمِ این دلِ سرمازده ی طوفانی ... و
مرهمِ غصه ها و قصه هایش بودی و هستی .... در
آغوشم بگیر امشب .... تا
نلرزم من ... در هجومِ شب ... تا
نلرزم من ... در میانِ تب .... تا
نگردم خسته از غمها ..... دلم
آغوشِ بی دغدغه ای را طلب می کند از من .... تو
.......... بیا
.............. آغوشم
باش ........ تا
در تو رها شوم از غمِ بود و نبود .... تا
با تو ... نفس کشم در عصرِ آهن و دود .... تا
با تو .. زندگی کنم ... باز
کن آغوشت را ... که من ... محتاجِ یک آغوشِ پر مهرم ... بگذار
در آغوشت رها گردم از غصه هایِ روزگار ...... بگذار
در آغوشت .. کمی زندگی کنم ... سلام دوستان گلم امروز با یک موضوع متفاوت اپ میکنم به خواست ندای عزیز امروز چندتا عکس و موضوع از زادگاه و سرزمین عزیزم افغانستان بزرگ میگذارم همیشه وقتی یک هموطنم درباره افغانستان مینویسد از رنج و درد و زخم های بدون مرحم و .... صحبت میکنه به قول داود سرخوش سرزمین من درد مند بی دوایی اما امروز من نمیخواهم کشورم را یک دردمند و بیچاره خطاب کنم شاید کسانیکه این مطلب را میخوانند در اول یک ایده خیلی منفی درباره کشورم در مخیله شان باشد سرزمین من زادگاه امپراطوری اریایی هاست یما یا همان جمشید از سرزمین من بود افغانستان زادگاه مولانا و بیدل است کشوریکه زیر گامهای استبداد له شد اما اکنون دوباره برمیخیزد اری سرزمین من قربانی نفس خواهی ها وخودپرستیهای نوکران دشمنانش شد اما اکنون دوباره به پا میخیزد اینجا سرزمین من است روح من با اب و هوای دلنشینش عجین یافته اینجا قلب اسیاست اسیا یک پیکر اب و گل است ملت افغان در این پیکر مثال یک دل است اکثر کسانی که نام افغانستان را میشنوند نا خوداگاه میروند سمت انتحار و انفجار و طالبان و شاید هم خیلی چیزهای دیگر اما اگر کمی به گذشته برگردیم به تمدن و فرهنگ این سرزمین اریایی پی میبریم سرزمینی که تعداد زیادی از مردمش در فقر به سر میبرند اما از کارو تلاش برای این سرزمین دریغ نمیدارند بامیان, سرزمین بودا هنوز اثاری از مجسمه های 53 متری بودا در اینجا به چشم میخورد زیبایهای طبیعت خنجان طبیعت پلخمری میامی در بدخشان ارامگاه مبارک حضرت علی در شهر مزار شریف مسجدی معروف در بلخ دلم گرفته از این فاصله ها که به عمق دریا میشوند؛ تمام روزهایی که بی تو فردا میشوند دلم گرفته از تمام هست و نیست؛ بی تو شوق زندگی از برای چیست؟ دلم گرفته به وسعت دستهایت؛ از گریز از پای بستهایت دلم گرفته از تکرار که قصه را تنها نوشت؛ در فصل خواب، رویا را در هم شکست دلم گرفته، درختها نیز چو من غمگینند؛ در این روزهای سرد، بی برگ باز هم سنگینند دلم گرفته از تمام زندگی؛ از این تظاهر به عشق؛ تظاهر به بندگی دلم گرفته از عشقی که در هم شکست؛ از کوله بار غم که بر شانه هایم نشست دلم گرفته دلی که در نبودت باز بتو پیوسته است؛ نامت بر تاروپود قلبم تا عمق نشسته است دلم گرفته از هرآنکس که عشق را به سخره گرفت؛ حرمت اشک را در چشمان عاشق با طعنه سرشت دلم گرفته از خودم که خدا را از یاد برده ام؛ دست نیاز به سوی غیر برده ام دلم گرفته اما خدا باز هم بخشنده است؛ در فراموشی هم یادش زنده است دلم گرفته اما هنوز پر از ایمانم؛ بر این عهد پای بسته تا جانم. گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابی این بار هم به خواست عشق عزیزم راستش از روزی که وب را ترک کردم احساس دلتنگی شدیدی داشتم اما فهیم عزیزم از من خواست دوباره بنویسم تشکر از دوستانی که برایم پیام فرستاده بودند برایم دعا کنید و این بود پایان این قصه بهــاری که پژمرده شد خداحافظ همسفر پرستوها چه زیبا بود ان روزها و چه دل انگیز بود ان شبها نامش را فهیم عزیزم انتخاب کرد همسفر پرستوها اما امروز این اخرین مطلبم در این وبلاگ هست و برای همیشه از تمام دوستان خوبم خداحافظی میکنم امروز عشق فهیم تمام وجودم را سوختانده و پرپر کرده عشقی که به جنون رسیده و اما راهی برای وصال نمانده نمیفهمم چرا خدا با من چنین کرد اما خدای مهربانم عسلم را همیشه خوش و سلامت داشته باش تمام خوشیهای جهان را نصیبش کن خداحافظ دوستان خوبم همگی شاهد باشید و خدا نیز که همسفر پرستوها به سرزمین عشق او نرسید مادر رفت در یک روز غمگین و مرا با این همه غم تنها رها کرد این روزها احساس سردی میکنم احساس تنهایی شاید من از خدا هم تنهاتر شدم آه........ شاید کفر گفتم اما خدا میداند که من از او تنها ترم مادرم رفت بهار زرد شد خزان شد و به پایان رسید مادرم رفت اماکاش مرا نیز با خود میبرد هنوز چشمهای عسلی رنگش با مژه های زیبا در برابر چشمانم است هنوز صدای تپش های قلبش را میشنوم هنوز میشنوم هنوز صدایش به گوشم میرسد بهار بهار و من جواب نمیدادم بهار و باز هم جواب نمیدادم این بار با لحن مهر آگین تری صدایم میکرد نازنینم نازنین بهار ........ هر بار میگفت تا من نباشم صبح از خواب بیدار نمیشی تا من نباشم تو دست به سیاه و سفید نمیزنی تا من نباشم.... حالا نیستی مادر حالا نیستی نیستی و من هر صبح منتظرم تا بیایی و بیدارم کنی کجایی مادر چرا بیدارم نمیکنی من منتظرم ولی انگار نه خبری از مادر نیست در تاریکی مانده ام خودم را گم کردم اصلا من کجایم در کدام نقطه زمین در چه زمان و مکانی . . . . مادرم رفت رفت و مرا تنها ماند تنهای تنهای تنهاتر از خدا امسال
چه زیباست شب یلدای من طولانی ترین شبی که به تو فکر میکنم و از یادآوری
نگاه پر مهرت شب سیاهم لبریز از نور عشق میشود معبودم یلدا مبارک مطلب امروز را تقدیم میکنم به تمامی شما عزیزان مخصوصا ندای عزیز, مریم خوبم, منصوره جان, پرنده عشق, سونیا جان مژگان و شقایق و همه دوستان خوبم در اینجا. و به تمامی قلبهای عاشق مخصوصا انهایی که خیلی از هم دورند. و به طور ویژه تقدیم به همسفر مهربانم کسی که نفسهایم از آن اوست فهیم عزیز. دیشب گریستم گریستم برای تو برای خودم برای انهایی که خواستند بگریند و نتوانستند برای تمام چیزهایی که خواستی و نبودم و خواستم و بودی دیشب گریستم به وست دریا به وسعت بیشه و به وسعت دل عاشق برای تو برای تو و به پاس و حرمت تمام غمهایی که در دلت نهفته است و گریستم برای تمام دردهایی که کشیدم و شکست نخوردم اری من اشتباه میکردم شکست نخوردم دیشب یادت هست؟ دیشب گریستم و تو نیز گریستی صدای چک چک اشکهایت را میشنیدم که چه معصومانه در کنج سکوت شب برای ستاره ها ساز دلتنگی میزدی و من میشنیدم هیاهوی زمانه را که ترا از پریدن و پرکشیدن باز میداشت آه......... ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیز به اسمان بگو بو خودت نیز به خاطر بسپار عزیزم که بهار میشکند هر آنچه که ترا شکسته و میشنود هر انچه که در سکوتت نهفته است. دوستت دارم عزیزدلم! غربت ، سرزمینی است که هم تو برای او بیگانه ای وهم او برای تو. نه چشمان آشنایی که چتر پرنیانش را بر تارک تنهایی ات بگستراند و نه انگشتان باوری که تاروپود اندیشه ات را بنوازد. نه حرارت بوسه و نه شانه های مطمئنی که دریا دریا بباری . نه آغوش امنی که از هراس زخمه های تنهایی و بی کسی پناهش ببری ؛ و نه عطر دلپذیری که بوی باران بشنوی ، نه لحن امیدواری که شاهرگ یأس ببّرد و نه طوفان مهیبی که طوفان گیتی بپیچد. تنها می مانی و سرگردان ، نه در دلت هوس روییدنی ، نه درگامهایت رمق تحرکی ، نه در چشمانت فروغ امیدی ، نه در سرت سودای شوری ونه در انتظارت پیام آشنایی . هر قدمی که بر زمین می نهی ، سینه عطشانش ترک می خورد و طرح ستوه و انفجار می ریزد . به هرجا که چشم می اندازی ، خالی و خالی می یابی ، سوت
وکور .
آه... اینجا کجاست؟ اینجا کجاست که یا باید تن به ذلت الزام ها بسپاری
و یا ذره ذره جان بکنی ؟ ... یکباره سردت می شود ، تمام وجودت
می لرزد ، به گوشه دنج و خلوتی می خزی و چشم هایت را می بندی
، آری اینجا غربت است ، غربت.
غربت، ارزانی دل های پاک و مقدس ، ارزانی عظیم ترین روح ها . اینجا برای تو غربت است ؛ اینجا برای انسان ترین انسان ها غربت
است و برای خیل عظیم گله ها که سر در آبشخورند ،بهشت. و تو در این غربت ،سر در پی چشمان ناشناسی داری ؛ گویا در افق
های دوردست چشمان درخشان پری زادی برایت ناز می بافد. کوله
بارت را می بندی و آنگاه که می خواهی قدم بر جاده بگذاری ناگهان
بیدار می شوی و در می یابی که همه چیز کابوس بوده،سراب بوده.
آری اینجا غربت است و غربت ، ارزانی قلب های سوخته...
وتو ای همسفر! تو در این غربت سرا بهشتی بساز به وسعت عشق ، با ستون هنر. اگر یقین کنی که چشم هایی ، هذ یان غربت تو را می نگرد ، طرح بنای این قصر عظیم را ریخته ای ، باور کن













در بدترین شرایط زندگی قرار گرفتم
تنها تو برایم ماندی
که حتی ازاین فاصله دور به من امید زندگی میدهی
عزیزم!
خیلی حرفها در دلم هست که ناشنیده مانده
خوش به حالت که مرا داری و وقتی عصبانی هستی من هستم تا دلت را خالی کنی
خوش به حالت که مرا داری که وقتی خوشحالی شادی ات را با من شریک میسازی
و بیشتر خوش به حال من
خوش بحالم که ترا دارم
فهیم عزیزم امروز حرفهایی را اینجا میگم که تا حال نگذاشتی بگم
تا حال نگذاشتی بگم که چقدر دلتنگت شدم
چقدر تنهایم
چقدر محزونم
الان که دارم گریه میکنم خیلی بیشتر این احساس تنهایی به من دست میدهد
تنهاتر از خدایم
خیلی تنهاتر....
ولی مدیون توام
مدیون عشق تو
مدیون تو که مرا با این همه کاستی هنوز هم میخواهی
و دلتنگم
دلتنگ تو و آغوش گرمت
یک نوع احساس شرمندکی دارم در برابر تو
در برابر تو که تمام هستی ام هستی
اما به احساسم شک داری
چرا فکر میکنی فقط تو دوستم داری
چرا فکر میکنی که فقط تو درد داری
و چرا فکر میکنی که ..........
گوش کن
من دوستت دارم
خیلی بیشتر از حد تصور تو
به خاطر عشق تو بود که تا حال زنده ماندم
باور کن
دیگر رمقی برای زندگی ندارم
تنها امیدم تویی
دوری سخته ولی سخت تر از همه افتادن از چشمهای توست
فهیمم مرا دوست داشته باش و هیچوقت از درگاه محبتت نران
گفتم که منم با تو ولیکن تو نقابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
گفتم که عطش میکشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سرا پا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز؟
گفتی که تویی تو پاسخ این راز
| Design By : Pichak |
























